من از وقتی دوم راهنمایی بودم میرفتم کانون تا سوم دبیرستان و حالا که سال سوم دانشگاهمه
چقد همه چی عوض شده و چقد من بزرگتر شدم.
اون موقع ها دو دسته تو کلاس داش آموز بود دبیرستانی و دانشجو؛ من همیشه با یه کنجکاوی خاصی نگاه میکدرم به « دانشجوها» تو تصوراتم خیلی مونده بود تا برم دانشگاه. مثلا روزی که اتفاق میفتاد که اتفاقی کنار یکیشون بشینم خوشحال میشدم یا اون دبیرستانی که میتونست رابطه ی خوبی با یکی از دانشجوها داشته باشه کلی پز میداد.
الان من دانشجو هستم شاید خییلی نگذشته باشه ولی من تو این سال ها به تنها چیزی که فک نکدرم و نخواهم فک کرد اینه که من برگ شده ام. چقد دنیاشون فرق میکنه و من چقد دلم برای همون جزئیات ریز تنگ شده.
امروز کلاس که تموم شده بود جلو در کلاس یک عالمه از مامان باباها منتظر بچه هاشون بودم. از بینشون رد شدم و اومدم اون دست خیابون که تاکسی بگیرم. اون موقع ها منم منتظر میشدم بابا بیاد دنبالم یا با موتور یا ماشین یا با مامان یا تنها. بزرگترین لبخند روی صورتم مال وقتی بود که با مامان و فهیمه و نجمه میومد. یادش بخیر اون موقع که بابا تو کشتی بود و من مجبور بودم با اتوبوس یا تاکسی بیام. چقد تاریکی خیابون اون موقع برام تیره تر و مخوف تر بود. چقد میترسیدم از ماشین و تشخیص زرد بودن یا سفیدی ماشینا غیر ممکن بود واسه همین هم من هم مامان ترجیح میدادیم من با اتوبوس بیام.
اون موقع ها دلخوشی های ناب خودشو داشت ولی ترسی که تو دلم بود استرسی که همیشه داشتم نمیشه انکار کردم. الان که تقریبا افسا زندگیم دست خودمه و خیلی از چیزا رو فهمیدم ترس تو چشام به قدرت و توکل تبدیل شده. گرچه هنوز میترسم از خیلی جیزا ولی میشه نادیدشون گرفت.
هر سنی خوبی ها و بدی های خودشو داره اینو دارم حس میکنم قشنگ
برچسب:
نویسنده: حدیث نجفی